سریال برف بی صدا می باردفرهنگ و هنر

خلاصه داستان قسمت دوازدهم بخش دوم سریال برف بی صدا می بارد


در این مطلب از بلاگ سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت دوازدهم بخش دوم سریال برف بی صدا می بارد، به کارگردانی پوریا آذربایجانی را می خوانید، با ما همراه باشید.

خلاصه داستان قسمت دوازدهم بخش دوم سریال برف بی صدا می بارد

حبیب با آقایی درباره خاطرات جنگ که در عملیات بیت المقدس آزاد سازی خرمشهر حضوره داشته حرف می زند که آقایی به میون کلامش می پرد و می گوید احمد آقا در حال آمدن به این جا هستند که رنگ از روی حبیب می پرد و به اتاق سیمین می رود و می گوید احمد داره میاد این جا و هر اتفاقی که پیش آمد، از اتاقت بیرون نیا…
حبیب پیش مهمانان می رود تا با آن ها خداحافظی کند که احمد از راه می رسد و شروع به حرف زدن با مهمانان می کند و حبیب به میان حرف هایش می پرد و می گوید تو چه کسی هستی که احمد بهش میگه من خواهر زاده حاج عطا و کسی که قرار بود جانشینش توی شرکت باشم ولی تو کی هستی و از کجا اومدی که یکی از مهمان ها به اسم آقای قیاسی پشت حبیب را می گیرد و احمد هم به خوبی جوابش را می دهد و می خواهد برود که سیمین جلویش را می گیرد و بهش میگه تو آبروی ما رو بردی و جای این کارا بهتره بری به زن و بچه ات برسی… احمد هم تایید می کنه میگه شمام بهتره به جای استفاده از اسم دایی اسم خودت و حبیب و بزنی روی تابلو و می رود…
سهیلا با بچه های کارگاه خداحافظی می کند و می گوید هیچ اتفاقی برای این کارگاه نمیافته و به شرکت می رود که آن جا امیر و حبیب را با هم می بیند و جا می خورد…
بعد از رفتن امیر، سهیلا چک سهمش رو از حبیب می گیرد و می رود که تلفن زنگ می خورد و کسی پشت خط به حبیب می گوید بار ها را ترخیص نمی کنند و او عصبی به جای دیگری زنگ می زند، اما کسی جواب نمی دهد و بالاجبار قطع می کند…
سیمین در خیریه ای که به اسم پدرش زده اند، ایستادخ و به قاب عکس پدرش نگاه می کند که حبیب به آن جا می رود و با سیمین خوش و بش می کند که متوجه حال گرفته سیمین می شود و می پرسد هنوز از حرف های احمد ناراحتی که سیمین میگه داغونم و بهت شک کردم به تو و نیتت و فکر می کنم من و بابام و کردی ویترین کارات که حبیب از کوره در میره و میگه توام شدی مثل احمد آقا، اون زن و شوهر چشم دیدن خوشی و موفقی تو رو ندارن و می خوان مثل بچگیا بزنن تو سرت…
حبیب و سیمین با هم به سمت دفتر آقای قیاسی راه می افتند تا بتونند بارشون و از گمرک ترخیص کنند که سیمین پای حرفش است و می گوید من بالا نمیام و هر کاری که خودت می خوای بکن، دیگه حق نداری با اسم من و بابام قانون و دور بزنی…
حبیب خودش به تنهایی به دفتر قیاسی می رود…
سهیلا و امیر با هم به مغازه رفته اند و سهیلا بار هایی که سهمش بوده را از حبیب تحویل می گیرد و با هم بندری می خورند و روز بعد، با علیرضا به داخل مغازه چیده شده می رود و می گوید همه این لباسا سهم من از زندگی و باید باهاشون آیندم و بسازم…
امیر به سمت او می رود و می گوید مدتیه که می خوام حرفی و بهتون بزنم و دیگه حتی دلم نیست که با کیانی کار کنم و می خواد به سهیلا ابراز علاقه کنه که با قیافه در هم سهیلا میگه می تونیم با هم خوب کار کنیم که سهیلا قبول نمی کنه و میگه همون بهتره فعلا با آقای کیانی کار کنید…
حبیب خونشون و به نرگس و منصور اجاره داده که نرگس اصلا حالش خوش نیست و میگه حال مامان بده و تا وقتی بابا رو بر نگردونی هیچی درست نمیشه ولی گوش حبیب به این حرفا بدهکار نیست و با سینی صبحانه به سمت مادرش می رود و مادرش می گوید هیچ کدوم از نماز هایی که این جا خوندم قبول نیست و باید دوباره از نو همه رو بخونم و اگر قراره کاری در حق من بکنی، من و ببر پیش بابات…
حبیب سعی می کنه متقاعدش کنه که حال بابا اون جا بهتره ولی مامانش قبول نمی کنه و میگه از وقتی بابات رفته برکت هم از این جا رفته است…
سیمین در شرکت مشغول زیر و رو کردن حساب های شرکت به همراه موجودی ها است که حبیب با تماس مهشید به آن جا می رود و قبل از این که حبیب به اتاق سیمین برود، همه چیز را کف دستش می گذارد و بعد از آن حبیب به داخل اتاق سیمین میره و سیمین میگه می خوام از این به بعد از همه چیز سر دربیارم و تعدادی برگه جلوی حبیب می اندازد و بابت هر کدوم ازش توضیح می خواهد…
حبیب هم شروع به توضیح دادن می کند و وسط حرف باز هم پای احمد و به میان می کشد و میگه امروز میریم خونه، ولی فردا با هم میایم تا زیر و روی حساب های شرکت را در بیاریم…

۰ ۰ آرا

امتیازدهی به مقاله



l

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا