سریال ترکی شعله های آتشسریال ترکی شعله های آتش (شعله ور)سریال ترکی شعله ورسریال ترکیه ایفرهنگ و هنر

خلاصه داستان قسمت ۶۰ سریال ترکی شعله های آتش


در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۶۰ سریال ترکی شعله های آتش (شعله ور) را می توانید مطالعه کنید. با ما همراه باشید. این سریال در ژانری رمانتیک ساخته شده است. سناریوی سریال ترکی شعله های آتش (شعله ور) از داستان فرانسوی  le bazar de la charité بازنویسی شده است. بازیگران اصلی این سریال عبارتنداز؛ دمت اوگار Demet Evgar، دیلان چیچک دنیز Dilan Çiçek Deniz، هازار ارگوچلو Hazar Ergüçlü و….این سریال روایت گر زندگی سه زن از دنیاهای مختلف است.

خلاصه داستان قسمت ۶۰ سریال ترکی شعله های آتش
قسمت ۶۰ سریال ترکی شعله های آتش

خلاصه داستان قسمت ۶۰ سریال

وقتی عمر و جمره و عایشه در مغازه هستند، چلبی به جمره زنگ میزند. او می گوید: «به اطرافیانت بگو تا وقتی تو اونجا هستی دردسرشون تموم نمیشه. » عایشه فریاد میزند: «مرتیکه بیشرف فکر کردی از تو میترسم؟! مردی بیا منو آتیش بزن! » چلبی دوباره می گوید: «اوزان رو هم تنها نذارین! زندگیه دیگه! » عمر با شنیدن این حرف از جا بلند می شود تا سراغ اوزان برود. جمره با خجالت از عایشه معذرت می خواهد و عایشه می گوید که این قضیه ربطی به او ندارد و مقصر او نیست. حکمت به دیدن چلبی میرود و چلبی می گوید: «ما یه دردسر مشترک داریم که اونم اوزانه. » حکمت شروع به بدگویی از اوزان می کند و چلبی می گوید: «من از اتفاقاتی که افتاده باخبرم. اوزان دقیقا چه کاری انجام میداد؟ » حکمت می گوید: «دستیار مدیر اجرایی بود. » چلبی با لبخند می گوید: «نبود. اوزان نماینده تام الاختیار شماست! » حکمت هم منظور او را می فهمد.
اوزان همراه کارگران دیگر در محل اعتراضشان است که مامور پلیس سر می رسد و او را با خود میبرد.

وقتی جمره خبر را می شنود از عایشه خواهش میکند تا چند ساعتی مراقب گونش باشد. عایشه که دوست ندارد نزدیک بچه ها باشد ابتدا قبول نمیکند اما وقتی اصرار جمره را می بیند قبول میکند و با فاصله کنار گونش می نشیند و بعد از این که او به خواب رفت با بغض موی گونش را کنار میزند و به او خیره می شود.
رویا به عنوان وکیل اوزان پیش او می رود و می گوید: «مشکل اینه رو برگه امضا زدی. وقتی کارگری که توی ساختمون سازی افتاده بود شکایت کرده، مستقیم تو مسئول شدی چون اختیارات دست توئه. » اوزان ناامیدانه به او خیره می شود. اما عمر به همراه رویا پیش همان کارگر ساختمانی و پسرش می روند و قضیه را برایشان تعریف می کنند. انها هم چون میدانند که اوزان بی تقصیر است از شکایتشان صرف نظر می کنند و فردا صبح در دادگاه، اوزان به خاطر مسئول بودنش تبرئه می شود اما شکایتی که حکمت به خاطر ضرر و زیان مالی که اوزان به او زده پابرجاست و به همین خاطر اوزان به هشت سال حبس یا پرداخت جزای نقدی محکوم می شود.
عایشه تصمیم گرفته دیگر بیخیال کار کردن در مغازه و سرپا شدن بشود و هرچقدر جمره اصرار می کند بی فایده است. تا این که تومریس پیش آنها می رود و کلید مغازه ای را که برایشان کرایه کرده به دستشان می دهد. همان موقع چلبی از راه می رسد و با لبخند به جمره می گوید: «شنیدم مغازه تون خاکستر شده. حالا چطوری از پس هزینه های گونش برمیای؟ » تورمیس می گوید: «نگران نباش. چون از این به بعد من کنارشونم! »

چلبی با خشم به او خیره می شود و به محض سوار شدن داخل ماشینش به بولنت زنگ میزند! به محض تمام شدن دادگاه، سحر خانم به سمت حکمت حمله می کند و با نفرین و گریه می گوید: «من پسرمو تو دام تو انداختم فکر کردم آدم شدی. » حکمت می گوید: «زن داداش تو که انقدر پسرتو دوست داری خونه تو بفروش پسرتو نجات بده منم نجات بده دیگه! » تورمیس با بولنت قرار دارد که او همراه چلبی خودش را می رساند. چلبی برگه ای مقابل تورمیس می گذارد و می گوید: «بولنت از دادخواست وصی نبودن خودش منصرف شده! بخوایم همین الان هم میتونیم اطلس رو بگیریم و ببریم. » و در آخر می گوید: «اگه ببینم یه بار دیگه به اون جمره یا هرکسی از اون محله کمک میکنی، هرکاری میکنم تا سالها نتونی اطلس رو ببینی. » اوزان قبل از به زندان افتادن سه روز آزاد است. او به همراه مادرش و جمره و رویا و اوزان در خانه نشسته اند و عصبی و کلافه می گوید: «میرم زندون حبسمو میکشم و همه رو راحت میکنم. »

عمر می گوید: «واسه جرمی که مرتکب نشدی؟ » اوزان با بغض می گوید: «عدالت اینه دیگه! هوای منو نداره هوای حکمت رو داره. » عمر قول میدهد صد هزار لیر را تا آخر امشب جور کند و به اوزان بدهد اما اوزان با عصبانیت او را از قمار بازی کردن منع می کند. بحث بالا می گیرد و سحر خانم از همه می خواهد ساکت باشند و می گوید: «این خونه رو میفروشم. » اوزان قبول نمی کند و می گوید: «مامان من نمیذارم خونه رو بفروشی. تنها چیزی که از بابام مونده و خاطرات داداشم توش زنده ست رو نمیذارم بفروشی. » اما سحر تصمیمش را گرفته. اوزان با ناراحتی خانه را ترک می کند.
تورمیس متوجه شده که اگر بتواند در این مدت آتویی از بولنت به دست بیاورد می تواند دوباره دادخواست بدهد و پیروز بشود.
شب رویا پیش عمر می رود و می فهمد که او تصمیم گرفته به قمارخانه برود و با جدیت و عصبانیت می گوید: «عمر من نمیخوام تو قمار کنی. تو خانواده ی منی و من نمیخوام از دستت بدم… ممکنه چلبی باز بلایی سرت بیاره. » و در آغوشش می گیرد. عمر هم به خاطر رویا تصمیمش را عوض می کند.

۰ ۰ آرا

رأی دهی به مقاله

برای امتیاز به این نوشته جدولیاب کلیک کنید!

[کل: ۰ میانگین: ۰]



l

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا